تبليغاتX
عشق رقص زندگی
عاشقانه

 

 

زیبا تر از این چیست ؟ که شب پا شده باشد

در حادثه ی موی تو یلدا شده باشد

وقتی تن خاموش من از ره بیاید

آغوش تو مستانه محیا شده باشد

آنگاه بکوچیم به سیاره ی شادی

آنگاه که دنیا همه از ما شده باشد

می ترسم از آن روز که از خون من و تو

این اسکله ی سوخته دریا شده باشد

روزی که به فرمان خدایان زمینی

خاک من و تو بر سر دنیا شده باشد

ای کاش که قبل از همه ی حادثه ها ،  عشق

این حادثه ی گم شده پیدا شده باشد

تا ابر ، تو را پیرهن و ماه کلاهت

خورشید برای تو متکا شده باشد

آنگاه من از چشم تو دریاچه بنوشم

دنیا همه مشغول تماشا شده باشد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:21  توسط حسین  | 

 

خنده روی من مبادا گریه ویرانت کند

خنده های ناگهان تلخ ، گریانت کند

ماه من، حیف است رد اشک در شبهای تار

پشت ابر تیره ی اندوه پنهانت کند

من ندارم طاقت دیدار غمگین تو را

شادمانی کاش خود سر در گریبانت کند

من نمی خواهم که در آرام اقیانوس من

زلف طوفان های سرگردان پریشانت کند

ای شب خاموش من ، معشوق مشکی پوش من

چشم من می آید اکنون تا چراغانت کند

نازنینم! مهربانتر باش با دستان من

تا مبادا مرگ من روزی پشیمانت کند

ای که مثل نوبر ترد شیرازی هنوز

غم مبادا چون کویر داغ کرمانت کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 17:47  توسط حسین  | 

پشت این پنجره ها دل می گیره

غم و غصه دل و تو می دونی

 

وقتی از بخت خودم حرف می زنم

چشام اشک بارون می شه تو می دونی

 

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

 

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

 

می خوام امشب با خدام شکوه کنم

شکوه های دلم و تو می دونی

 

بگم ای خدا چرا بختم سیاه ست

چرا بخت من سیاه ست تو می دونی

 

پنجره بسته می شه شب می رسه

چشام آروم نداره تو می دونی

 

اگه امشب بگذره فردا می شه

مگه فردا چی می شه تو می دونی

 

عمریه غم تو دلم زندونیه

دل من زندون داره تو می دونی

 

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه

میگه من دوست دارم تو می دونی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:38  توسط حسین  | 

 

 

 چه نکوست حال مرغی که قفس ندیده باشد

 

                     چه نکوتر است مرغی ز قفس پریده باشد

 

 پر و بال ما شکستند، در قفس گشود ند

 

                     چه رها چه بسته مرغی که قفس ندیده باشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:54  توسط حسین  | 

   الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:9  توسط حسین  | 

خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگراست نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون لیلی تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه خاموش کم داد اگر ، نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو ؟ گویند دواست باده نوشی

هوشیار نشد مگر که مدهوش ، این بار گران بگیرم ازدوش

آرام کنار گوش ما گفت این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان ، از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان

هوشیار شدیم از اینکه هستیم ، رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم ، ما باده نخورده ایم و مستیم

مسجد سر راه از آن گذشتیم ، بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:4  توسط حسین  | 

 

 

دلم گرفت ای همنفس...

            پرم شکست تو این قفس...

  تو این غبار تو این سکوت

                        چه بی صدا نفس نفس

   از این نامهربونی ها دارم از غصه می میرم 

             رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشی

                        تو ای همزاد هم خونه چی می شه عاشقم باشی؟؟؟

دوباره من

            دوباره تو

                        دوباره عشق

                                    دوباره ما...

دو هم نفس

            دو هم زبون

                        دو هم سفر

                                    دو هم صدا...

تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش

            تو این شب مرگی پاییز  بهار باور من باش

 بذار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه

                        می خوام اینه خونه با چشمات هم نشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس...

            پرم شکست تو این قفس.....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 23:36  توسط حسین  | 

با عرض سلام خدمت همه ی دوستان عزیزی که به من سر می زنن :

 

این اولین باری هست که می خواهم یه مطلب که خودم نوشتمش بزارم تو وبلاگ آخه من دست به قلم خوبی ندارم ولی گفتم شاید اینجوری از خشکی وبلاگ کمی ، کم شه

امیدوارم این اتفاق بیافته...

ما آدما دوست داریم عاشق باشیم دوست داریم یکی توی زندگیمون باشه که اونو بیشتر از خودمون دوست داشته باشیم یعنی فکر می کنیم میشه شب خوابید و تصمیم گرفت که از فردا صبح ساعت 9.00 می خوام عاشق شم کاش اینجوری بود هر کی که به نظرمون یه کم خوب بود میگیم عاشق همین میشم

وای بر عشق اگه اینجوری باشه...

پس چرا اکثر اوقات آدما میگن نه این عشق من نبود میدمنین این حرف کی میزنن بعد یه عامه اشک ریختن ،

یه عالمه درد کشیدن( قبول دارم عشق همین چیزاش قشنگه ولی..) ولی وقتی به عشقش میرسه هیچی نداره دستش خالیه

حالا می خواد برگرده ولی جوونیش رفته احساسش رفته و... تازه اگر خیلی همت داشته باشه راه رو برگرده و بتونه خودشو باز سازی کنه و بتونه نصف اشتباهشو جبران کنه

ولی کسی نای برگشتن نداشته باشه یا نخواد قبول کنه که اشتباه کرده شروع میکنه عشق رو انکار کردن و دیگه به جای زندگی مردگی میکنه و...

و اون بماند که خیلی ها هم در این عشق تربیت میشن و درک شون بالاتر میره

برا اینکه از غصه های ما کم شه باید تعبیرها رو عوض کنیم باید به اتفاقات معنای جدید بدیم اون وقته که دیگه اندوه نمگیریم بلکه جشن اندوه میگیریم عمق اندوه رو درک می کنیم و حقیقت رو درک می کنیم

در آخر..

بیاین جز اون دسته نباشیم که با یه شکست یا اشتباه می شینن و کاسهی گدایی به سوی بقیه دراز می کنن تا یکی بیادو بخواد دستشون رو بگیره و بلندشون کنه اینجوی اگه حتی بلندم بشی چون خودت بلند نشدی یاد نگرفتی امکان داره بازم زمین بخوری و یه روز باد که قلمهای پات بشکنه و دیگه کلن نتونی پا شی پس دست بگیر همین الان سر 2تا زانوهات و بگو یا علی!!!!!! و بلند شو تا خودت لذت شو ببری

اگه مطلبم جمو جور نبود به بیسوادیم ببخشید

یا علی مدد...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 12:28  توسط حسین  | 

هرگز از مرگ نهراسیده ام

          اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

 هراس من باری

          همه از مردن در سرزمینی ست

                             که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد

  جستن

          یافتن

                   وآنگاه به اختیار برگزیدن

                                       و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن...

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

                   حاشا...حاشا...

                                      که هرگز از مرگ هراسیده باشم....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17:56  توسط حسین  | 

وقتی که پرنده ها از این دیار خسته میشن
میرن به شهر عاشقا . عاشق و دلبسته میشن
وقتی که شاپرکا پراشونو باز میکنن
خاطره ها زنده میشن . من با تو آغاز میکنم
به خدا عاشقتم . به خدا عاشقتم
چه تو خوابم چه بیدار . به خدا عاشقتم
من همون عاشقم پاکم . که تو هر شهر و دیاری
اسم تو روی لبامه
من همون خسته تنهام . که تو قصر آرزوهام
عکس تو . توی چشامه
به خدا عاشقتم . به خدا عاشقتم
چه تو خوابم چه بیدار . به خدا عاشقتم
وقتی پاییز میمیره . خاطره هام جون میگیره
این تن خسته من . از تن تو خون میگیره
زیر این سقف قشنگ . آدمای رنگارنگ
همگی جفتن با هم . اما من با دلی تنگ
به خدا عاشقتم . به خدا عاشقتم
چه تو خوابم چه بیدار . به خدا عاشقتم
وقتی پاییز میمیره . خاطره هام جون میگیره
این تن خسته من . از تن تو خون میگیره
زیر این سقف قشنگ . آدمای رنگارنگ
همگی جفتن با هم . اما من با دلی تنگ
به خدا عاشقتم . به خدا عاشقتم
چه تو خوابم چه بیدار . به خدا عاشقتم
عاشقتم...
عاشقتم
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 0:15  توسط حسین  | 

 

للم هوای سفر کرده بی سواری تن

هوای کوی دگر کرده بی عماری تن

ندیدم از تن خود جز مصیت و غم و درد

چه مفت باختم عمری به پاسداری تن

من از سلاله ی عشقم ولی زمانه سپرد

عنان عافیتم را به هوشیاری تن

در این دو روز پر آشوب زندگانی ماند

دلم به حسرت یک ذره پایداری تن

به سیر پرسه خود سرکشم ز عرش،دمی

که پیر میکده آید به سوگواری تن

مراست تا ابدیت رهی به قدر نگاه

اگر بدر روم از کومه ی غباری تن

گمان کنم چو تگاهم به سر غیب افتاد

به جرم چشم چرانی شدم حصاری تن

امید مرغ گرفتار گردش قفس است

چه حاجت است رها گشته را به یاری تن

من از اسارت این تن به تنگ آمده ام

امید بسته ام ارفع به واگذاری تن

                                    ارفع کرمانی(یاس ها و داس ها)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 0:1  توسط حسین  | 

می روم تا عالمی بر هم زنم

یک دم از آن عالم آرا دم زنم

کرده عصیان از قرار عاشقی

حرف محرم را به نا محرم زنم

اسم اعظم را که ماییمش حجاب

جار از گلدسته ی عالم زنم

تا نمایم عاشقان را جای دوست

بر سر خرگاه دوست پرچم زنم

میروم امشب به بام زندگی

هی به حیرتخانه ادهم زنم

تا ببینی جلوه ها رنگ است و بس

رنگ بی رنگی به جام جم زنم

می روم از آبروی اشک خویش

طعنه بر سرچشمه ی زمزم زنم

می روم ارفع ز سوز آه خود

شعله در ظلمت سرای غم زنم

                                    ارفع(یاس ها و داس ها)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 23:57  توسط حسین  | 

 

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 5:54  توسط حسین  | 

                    

                اين غزلها همه جانپاره ي دنياي منند  

پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صداي غمشان
 هر غزل گر چه خود از دردي و داغي مي سوخت
 ديدني داشت ولي سوختن با همشان
گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد
 بغضشان شيونشان ضجه ي زير و بمشان
نه شنيدي و مباد آنكه ببيني روزي
ماتمي را كه به جان داشتم از ماتمشان
 زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند
تو نبودي كه به حرفي بزني مرهمشان
 اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند
ليك با اين همه از بهر تو مي خواهمشان
 گر ندارد زباني كه تو را شاد كنند
 بي صدا با دگر زمزمه ي مبهمشان
شكر نفرين به تو در ذهن غزل هايم بود
كه دگر تاب نياوردم و سوزاندمشان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 5:50  توسط حسین  | 

مرا تو بی سببی

                       نیستی

به راستی

       صلت کدام قصیده ای

                     ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی

                     به آفتاب

                           از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی

 

پس پشت مرد مکانت

  فریاد کدام زندانی ست

              که آزادی را

                     به لبان بر آما سیده

                           گل سرخی پرتاب می کند

ورنه این ستاره بازی حاشا

       چیزی بده کار آفتاب نیست

  نگاه از صدای تو ایمن می شود

         چه مؤمنانه مرا آواز می کنی

و دلت

کبوتر آ شتی ست

در خون تپیده

       به بام تلخ

با این همه

       چه بالا

              چه بلند

                     پرواز می کنی!!!!

                                                            (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:12  توسط حسین  |